ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
61
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
نزد مالك بن مسمع به روى . خالد بن اسيد نيز به مالك پناه برد . مالك ، مردانى از قبايل بكر بن وائل و ازد را بسيج نمود . مصعب زحر بن قيس الجعفى را با هزار سپاهى به يارى ابن معمر فرستاد و عبد الملك نيز عبيد اللّه بن زياد بن ظبيان [ 1 ] را به يارى خالد بن اسيد روانه نمود . ميان دو سپاه جنگ در گرفت ولى كار به مصالحه كشيد ، بدان شرط كه خالد بن اسيد را بيرون برانند ، آنان نيز خالد را براندند . عبد الملك به دمشق بازگشت . مصعب به بصره آمد ، بدان طمع كه خالد را فرا چنگ آورد . چون ديد كه او را امان دادهاند و او از شهر بيرون رفته است ، بر ابن معمر خشم گرفت . و اصحاب خالد را دشنام داد و آنان را بزد و خانههايشان را خراب كرد و نيز خانهء مالك بن مسمع را فرو كوفت و اموال او را به غارت داد . پس ابن معمر را از فارس عزل كرد و مهلب را به جاى او فرستاد . مصعب به كوفه رفت و در آنجا بماند تا آنگاه كه براى مقابله با عبد الملك از آنجا بيرون آمد . احنف نيز با او بود و در كوفه وفات يافت . در سال 71 بار ديگر عبد الملك عازم عراق شد . مصعب چون خبر بشنيد ، از مهلب خواست كه با او همراه شود و مردم بصره را بسيج كند گفت كه او درگير نبرد با خوارج است و نيز گفت كه مردم عراق با عبد الملك مكاتبه كردهاند و پيمان نهادهاند . سپس مصعب ابراهيم بن الاشتر را كه بر جزيره و موصل حكم مىراند ، فرا خواند و او را بر مقدمه به جانب عبد الملك روان داشت . ابراهيم بيامد تا به لشكرگاه رسيد . عبد الملك نيز از آن سوى روان شد و بر مقدمه برادر خود محمد بن مروان و خالد بن عبد اللّه بن اسيد را بفرستاد . اينان در نزديكى قرقيسيا فرود آمدند و زفر بن الحارث الكلائى را كه در آنجا بود به محاصره افكندند ، ولى عبد الملك با زفر صلح كرد و زفر پسر خود هذيل را با سپاهى همراه او كرد و تا به مسكن جايى كه لشكرگاه مصعب بود ، پيش تاخت . در آنجا هذيل بن زفر بگريخت و به مصعب پيوست . عبد الملك براى بزرگان عراق نامههايى نوشت و آنان نيز به دو نامه نوشتند و عبد الملك همه را وعدهء حكومت اصفهان داد . ابن الاشتر نامهاى را كه به او نوشته بود ، سربسته نزد مصعب آورد ، مصعب آن را خواند ، معلوم شد كه عبد الملك او را به سوى خود دعوت كرده بود و حكومت عراق را به او وعده داده بود . مصعب گفت : اين چيزى نيست كه كس بدان رغبت ننمايد . ابراهيم گفت : اين بىوفايى و خيانت است و من گرفتار اين دام نمىشوم و پندارم كه عبد الملك براى همهء يارانت چنين نامههايى نوشته باشد . از من بپذير و همه را به قتل آور ، يا در زندانى كه از آن تنگتر نباشد ، به حبسشان افكن . مصعب اين رأى را نپذيرفت . مردم عراق همچنان در نهان راه غدر مىپيمودند . قيس بن الهيثم آنان را از غدر
--> [ ( 1 ) ] ضبيان .